اینجا جا داره از دوستان عزیزم(سوسن خانوم،آقا احسان،آقا شاهرخ،مهسا خانوم و ...)که در همه حال
به من لطف داشتند تشکر کنم و جا داره از سئسن خانوم تشکر ویژه بکنم چون نظر مرا به زندگی کاملا
عوض کرد.
من به دلیل یه مشکل شخصی شاید یه مدت طولانی تو نت نباشم اما در اولین فرصت به وب سر می
زنم.از شما دوستان گلم که در همه حال همراه من بودید می خوام که در نبود من با نظرات گرمتون این
وبلاگ را زنده نگه دارید.
ممنون
در آینده اگه زنده باشم جبران می کنم.
امروز می خوام افکار چند روز خودم که داغونم کردمه را براتون بنویسم.
چند نفر از شماها که این سایت و مطالبشو میخونید........میدونید کی هستید و کجا ایستادید؟؟؟؟؟؟؟
شما کی هستید؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کجا هستید؟؟؟؟؟؟؟؟
قرار به کجا برید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مخصوصا شما خانمها
هر کدوم از ما..........وقتی به دنیا قدم میزاریم.......با ارزوهامون بزرگ میشیم........با رویاهامون شب رو روز میکنیم........
رویای شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ارزوی شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یادمه وقتی که بچه بودم.........پدرم همیشه بهم میگفت باید همیشه سعی کنم بهترین باشم.......و باید سعی کنم همیشه به مردم و کشورم خدمت کنم.......
در خانواده من............خدمت در راه میهنم و مردم اصل بوده........
ولی حالا..........
حالا به جایی رسیدم که هزاران کیلومتر از ارزوهام دور افتادم..........
از خدمت کردن که نپرسید.........
فقط دارم تلاش میکنم از خطر هم وطنهای گرامی مصون بمونم
چه کشوری ساختیم.......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به کجا داریم میریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دخترا تو فکر بدبختی و درس و کنکور و تعصب خانواده ها
پسراها تو فکر بیکار و کار پیدا کردن و مواد و قرص و الکل و شرا ب
دخترا تو فکر لباسای مارک دارو و مهمونی و پارتی های دزدکی
پسرها تو فکر قرار فردا و رفیق بازی و مارک بازی و .......
دخترا تو فکر لباس و ارایشگاه و پول توجیبی که به دک و پوزشون میرسه یا نه؟؟؟؟؟
پسرا تو فکر مخ زنی و ابروی برداشته و بینی عمل کرده
قشر تحصیل کرده یا مست یا معتاد با بیمار........
قشر پولدار دلش به سگ پاپی و دماغای نوک بالا خوشه..........به باسن جنفر لوپزی
دختر همسایه غم این داره که چرا دوست پسرش ازش خواستگاری نمیکنه
اون یکی خواب کلاه برداری میبینه
استاد دانشگاه تو فکر رفتن..........
کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کجا رفت ...........کجا رفتن امثال پدر من که خون دادن برای این خاک..........
ارزوشون پیشرفت بود و هدفشون عشق
کجا رفتن اون زنا و مردای پاک که رو پای خودشون ایستاده بودن
کجا رفتن؟؟؟؟؟؟؟
کجای راه رو اشتباه کردیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کجا رو اشتباه اومدیم.........؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمیدونم...........نمیدونم............
این روزا حس میکنم از هر جهت ادم مزخرف و مسخره ای شدم..........
ترسو..........انگل وار و بی فایده
میگم بزار برن به جهنم.........به من چه........مگه خودش مادر نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اطرافم
یکی سیگاری..........دختری که به زور 16 سالشه.......
به خودم میگم این چطوری میخواد مادر بشه........؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد میگم: هی سروش ..........مگه خودت کی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کجا ایستادی.......نه اینکه خودت خیلی ارزوهاتو داری و داری خدمت میکنی...........
چشمامو میبندم.........فرمول پای تابلو رو دوباره مینویسم.............سه باره..........
ته کلاس یکی داره ادامس می جوه.........یکی داره موهاشو تو اینه درست میکنه
اون یکی داره دزدکی اس ام اس میفرسته.........
بابا به خدا منم آدمم
دیگه چقدر بایستم ببینم مردم دم گربه های بیچاره رو میبرن.......
سگها رو زیر میگیرن........
درختها رو میشکن........
گلها رو میکنن........
چمنها رو لگد میکنن.............
تا کی بایستم ببینم دخترای دسته گل خودشونو سپردن دست باد و باکشون نیست.......
از یکی از دخترا می پرسم برنامت واسه 10 ساله دیگه چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با بیتفاوتی و بی ادبی که خصوصیت دخترای جوون این دورس شونه هاشو بالا میده و میگه: خوب........نمیدونم.....شاید شوهر کنم.......شایدم برم از اینجا
یکی دیگه میگه : حوصله دارییا....عمر ما اینقدا کش نمیاد.........10 سال...........
لات ترینشون میخنده.......از اون خنده هایی که دلم میخواد بزنم تو فرق سرش......
.ارزو کدومه........ما خیلی هنر کنیم بریم دانشگاه......دنیا دوروزه.......حال رو دریاب........
ازشون میپرسم دلشون نمیخواد کسی باشن.........معروف باشن.......واسه ملت و کشور کاری کنن.......
یکیشون میگه : مثل جسیکا آلبا........اره من دوست دارم بازیگر بشم........ولی تو ایران حال نمیده....
خدای بزرگ من...........
اینا شهرت و خدمت رو .........تو چی میبینن.........
درسخون ترین دختر رو نشونه میرم واسه سوالم......
عینکشو جا به جا میکنه و میگه: بابام میگه این جا نمیشه زندگی کرد........ ما دیپلمم رو بگیرم با خانوادم میریم کانادا......... عموم اونجا استاد دانشگاه..... وضعش توپ........هر چی بخواد بهش دادن......ما هم میخوایم اونجا درس بخونیم........
یه دردی.........
یه چیزی رو قفسه سینم سنگین...........
با خودم میگم
این دوره زمونه همه نگران سهمیه بنزینن..........
نگران نون شب............
کی وقت خندیدن داره؟؟؟؟؟؟؟؟
کی وقت فکر کردن به اینده و ساختن این کشور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یکی از دوستام از دزدی و حراج آثار باستانی کشورمون میگه
یکی دیگه از دوستام میخنده و میگه: بهتر........بزار اونا ببرن.......بهتر از اینه که این وری ها بلدزر میزارن پاش.......به بهانه مترو همشو داغون میکنن
غرق میشم............
اشکام گونه هامو خیس میکنه
امروز یک بچه گربه مرده دیدم...........کسی جسدشو ور نمیداشت.........
2 روز پیش هم تو جاده جسد یک سگ...........
هفته گذشته..........یکی با آب تصفیه داشت ماشینشو میشست........
من زنی رو دیدم که سر مدل مبل جدید خونش با شوهرش دعوا میکرد..........
من مردی رو دیدم که زن صیغه کرده........
من زنی رو دیدم که تن خودشو میفروخت تا شکم بچه هاش سیر کنه
من مرد معتادی رو میشناسم که یک کلیه داره...........
من خانواده ای رو میشناسم که دخترانشونو میفرستن دبی برای تن فروشی..........
من.............
کی هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یکی که ایستاده داره نگاه میکنه
نمیتونه حتی جلوی شکستن شاخه درختو بگیره...............چه برسه به الودگی زمینای زراعی با کود شیمیایی.............
من کی هستم؟؟؟؟؟؟؟
عرضه اینو ندارم که جلوی مرگ گربه های ایرانی رو بگیرم.........
من کی هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شاهد خشک شدن باتلاق گاو خونی...............
شاهد خشک شدن مرداب انزلی.............
شاهد خشک شدن زاینده رود
شاهد به گل نشستن کشتیهای کارون و اروند رود
شاهد تخریب لوح و کتیبه خلیج پارس
من کیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شاهد سیگار کشیدن بچه 12 ساله
شاهد بند انداختن صورت مردان
شاهد دروغ و کینه و نفرت و کثافت مردم سرزمینم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من کیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخگوی اینکه دخترانمون چطوری پردشونو ترمیم کنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اینکه علاج خود ارضایی چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اینکه .............
خستم............
داغونم..................
نمیدونم شما کی هستید؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی فقط میدونم...........اینطوری پیش بریم.............دیگه سرزمینی نمیمونه..........که ازش حتی متنفر باشیم................
همه چی داره نابود میشه.........
تخت جمشید و پاسارگاد
سی و سه پل و مدرسه چهار باغ
کاخ ساسانیها تو شوش.........
آپادانا و آثار باستانی.........
بازار قدیمی و تمام افتخارات تاریخیمون.........
جوونهامون
مردم سرزمینمون
شیر جنگل و خرس سیاه.////////
یوز و پلنگ دشتمون
آهو و گور خر معروفمون
قوچ و کل های مغرورمونو...........
بیابون و کوه و دریامون
خاویارمون داره تمام میشه..........
نفت شهرهای جنوب رو الوده کرده
خلیج فارس داره به نقطه پایان نزدیک میشه
تو چقدر شاهدی؟؟؟؟؟؟؟؟
کی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چکاره ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ماشین چی سوار میشی؟؟؟؟؟؟؟؟
پولداری یا فقیر؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چقدر شاهدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میتونی؟؟؟؟؟؟؟
میتونی جلوشو بگیر/.........
جلوی این همه کثافت کاری رو.........
لا اقل...........قبل از اینکه خود ارضایی کنی............بخوابی کنار کسی که میدونی نامرد..........جلوشو بگیر
شاهد نباش...........
شیر اب رو ببند............
اشغال نریز
سالی یک نهال بکاررررر
نذر کن
دعای بارون بخون.............
جلوشو بگیررررررررررررررر
لعنتی مگه تو ایرانی نیستی............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عرب و عجم...........ترک و فارس..........لر و کرد...........ترکم و بلوچ..........
تو ایرانی هستی..............
چرا افتخارت شده تقلید از بازیگرای هالیوود.............چرا شیخ نشینای خلیج برات شدن حسرت............
کاری کن........اینجا بشه حسرت دنیا..........
جلوشو بگیرررررررررر
این موج اول خودتو غرق میکنه
==================================
بهم بگو...........تو کی هستی..........؟؟؟؟؟؟؟
کجا ایستادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بروبچ گل یه وب کل کل دخترو پسر زدم که می خواهیم اوقات خوشی را باهم سر کنیم.حتما بیاید تا یه
پسورد بدیم تا در کنار هم حال کنیم.
منتظرماااااااااا
میگم هر کس موافق که یدونه وب کل کل دخترو پسر بزنیم تو نظرات خبرم کنه !!!!
منتظرمااااااااااا
/ چرا ؟ / اونا مهریه رو قبول نکردن بابام هم گفت نه اصلاً فکر من نیستند
آخه با خودشون نگفتن الان دیگه شوهر پیدا نمیشه ؟ چقدر بی فکرن ها / حاصل 3 سال زحمتم به باد رفت------------------------------------------------------------------------------------------------
امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم
-------------------------------------------------------------------------------------------------
عشق بين دو نفر اين نيست كه هر دو زير باران خيس شوند عشق آن است كه يكي چتر شود براي ديگر... و ديگري هيچگاه نفهمد كه چرا خيس نشود
--------------------------------------------------------------------------------------------------
براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. تو ... بنويس
---------------------------------------------------------------------------------------------------
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد
بخوانید.نظر هم یادتون نره.
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
چراغ راهنمایی برای عبور عابرین قرمز بود . مرد رهگذر در میان خیل جمعیتی که میخواستن به اون طرف خیابون برن ایستاده بود و برای سبز شدن چراغ بیقراری میکرد . چراغ سبز شد و مرد رهگذر به همراه بقیه عابرین به اون سمت خیابون رفت . به مرد رهگذر ماموریتی محول شده بود ، ماموریتی که هیچ کس از اون آگاهی نداشت .
همان طور که مرد رهگذر داشت در پیاده رو قدم میزد ، نگاهش به بچه ای افتاد که در کنار پیاده رو کفش عابرین رو واکس میزد . مرد رهگذر نگاهی به کفشهای کثیف خود کرد و بعد به سمت بچه واکسی رفت . بچه که سر و صورتی کثیف داشت و لباسهای کهته و مندرس به تن کرده بود نگاهی به مرد رهگذر کرد ، مرد رهگذر یک پاشو روی جعبه ای که جلوی بچه بود گذاشت و گفت : برام برقش بنداز . و هنوز حرف مرد رهگذر تمام نشده بود که بچه دست به کار شد و در عرض کمتر از پنج دقیقه کفشهای مرد رهگذر رو برق انداخت .
بچه منتظر گرفتن دستمزدش بود و با نگاهش از مرد رهگذر میخواست تا زودتر پولش را بدهد . اما مرد رهگذر میخواست به نحوه دیگه ای دستمزد بچه رو پرداخت کنه ، مرد رهگذر برای بچه هدیه ای فراتر از هدیه های مادی داشت .
بچه : آقا پس چرا پولمو نمیدی ؟ مگه نمیبینی کفشهاتونو برق انداختم .
مرد رهگذر لبخندی زد و گفت : چرا میبینم ، و حالا میخوام دستمزدتو بدم ، خب دستمزدت چقدر میشه ؟
بچه : ۱۰۰ تومن .
مرد رهگذر : همش ۱۰۰ تومن ؟
بچه : آره ، همش ۱۰۰ تومن ، چیه .. نکنه میخوای بیشتر بدی ؟
مرد رهگذر : آره ، خیلی بیشتر ، من میخوام چیزی بهت بدم که هیچ وقت تموم نمیشه ، میخوام بهت خوشبختیه ابدی بدم ، ثروت بی نهایت ، حالا نظرت چیه ؟
بچه واکس زن با دهانی باز به مرد رهگذر خیره شده بود ، مرد رهگذر میدونست که بچه از حرفهاش سر در نیاورده ، برای همین کنارش نشست و گفت : دوست داری به یه جای خوب ببرمت ، جایی که هر چیزی که دوست داری توش پیدا میشه .
بچه : آره ، ولی چه جوری ؟
مرد رهگذر : کاری نداره ، فقط باید تو بخوای ؟
بچه : فقط همین ؟ یعنی من بخوام تمومه ؟
مرد رهگذر : آره ، اما قبلش باید تو یک چیزی رو قبول کنی ؟
بچه : چه چیزی رو ؟
مرد رهگذر : اینکه من هر جا رفتم تو هم بیای . من میخوام تو رو جایی ببرم که متعلق به اون جایی ، جایی که همه چی هست .
بچه : مثلا چی ؟
مرد رهگذر : مثلا بهترین غذاها ؟
بچه : یعنی پیتزا هم هست ؟
مرد رهگذر : آره .
بچه : دیگه چه غذاهایی هست ؟
مرد رهگذر : هر چی تو بخوای هست و هر چی تو بخوای سریع برات محیا میشه .
بچه : دیگه چه چیزهایی اونجا هست ؟
مرد رهگذر : انواع وسیله های بازی برای تو .
برق خوشحالی صورت معصوم بچه رو فرا گرفت : یعنی پلی استیشن ، سگا ، کامپیوتر و این چیزا هم هست ؟
مرد رهگذر : آره همه اینا هست ، اونجا بهترین خونه ها برای تو هست ، بهترین خدمتکاران رو در اختیار داری ، بهترین مرکب ها رو میتونی سوار شی ، میتونی هر وقت که خواستی از نهرهای شیر و عسلی که در باغهات جارین بنوشی ، میتونی بهترین و خوشگل ترین زنها رو در اختیار داشته باشی ، میتونی گرونقیمت ترین لباسها رو بپوشی ، میتونی خوش بو ترین عطرها رو به خودت بزنی ، میتونی مثل پرنده ها در اسمونا پرواز کنی و ...
شوق و اشتیاق عجیبی در بچه واکس زن ایجاد شده بود ، اون برای رفتن به جایی که مرد رهگذر وعده شو داده بود بیقرار بود ، از طرفی نمیدونست حرفهای مرد رهگذر صحت داره یا نه . برای همین گفت : من چرا باید حرفهای تو رو باور کنم .
مرد رهگذر : چون دلیلی برای باور نکردنت وجود نداره ، من ماموریت دارم که تو رو از اینجا به یک جای خوبی که گفتم ببرم ، چون تو دیگه نباید اینجا بمونی ، وگرنه دیگه هیچ وقت نمیتونی با من به اونجای خوب بیای .
بچه : ولی تو کی هستی ؟
مرد رهگذر : عزرائیل . و ماموریت دارم که تو رو با خود ببرم .
برای بچه نام عزرائیل هیچ مفهومی نداشت و نمیدونست این ملک الموت است که کنارش ایستاده .
عزرائیل : منو خدا فرستاده تا تو رو به بهشت ببرم ، چون خدا دیگه دوست نداره تو توی این دنیا بیش از این سختی بکشی ، چون خدا تحمل دیدن گرسنگی کشیدن تو رو نداره ، چون خدا نمیتونه ببینه بنده هایی مثل تو با شکم خالی سر بر بالین میذارن ، چون خدا طاقت دیدن ظلم در حق بچه هایی مثل تو رو نداره ، خدا به فرشتگانش دستور داده تا بهشت رو برای ورودت تزئین کنن ، خدا بچه ها رو خیلی دوست داره ، مخصوصا بچه هایی مثل تو رو که کسی رو جز خودش توی این دنیا ندارن ، خدا میخواد تو رو پیش خودش ببره ، به جایی که بهش تعلق داری . حالا حاضری با هم به دیدن خدا بریم .
بچه که همچنان در آتش اشتیاق رسیدن به اون غذاها و بازیها و سایر وعده ها بود ، با هیجان گفت : آره حاضرم .
عزرائیل : ولی یک شرطی داره .
بچه : چه شرطی ؟
عزرائیل : اینکه از این دنیای مادی دل بکنی ، اونوقته که برای رسیدن به اون نعمتها و دیدن خدا آماده ای ، تو هنوز بچه ای و قلبت پاکه پاکه ، تو به راحتی میتونی خدا رو ببینی ، حالا دستتو به من بده و دنبالم بیا .
بچه بی اختیار دستش رو در دست عزرائیل جا داد و همراهش راهی شد .
بچه و عزراییل به پشت خیابون شلوغی رسیدند که ماشینها با سرعت در حال حرکت بودند ، عزراییل دست بچه رو کشید و پا به خیابون گذاشت ، آنها تقریبا به وسط خیابون رسیده بودند که ناگهان صدای جیغ ترمزی در فضای اطراف پیچید .
همه نگاه ها به طرف صدای ترمز برگشت ، عده ای سریع خودشونو به سمت ماکسیمایی که وسط خیابون متوقف شده بود رسوندند و دیدند که شیشه جلویش شکسته است و خون روی اونو پوشونده و درست کمی اونطرف تر بچه ای حدودا ۱۲ ساله در حالی که قسمتی از مغزش متلاشی شده روی زمین افتاده است . بچه به سمت بهشت پرواز کرده بود ...
چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .
وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی جلوم می ایستاد
با شیطنت نگام می کرد .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( مهسا )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
مهسا پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام...
یه داستانی خوندم که با خوندنش ناخواسته قطراته اشک از چشمام جاری شد پیشنهاد میکنم حتما
بخوانید.
برای خواندن به ادامه مطلب بروید.
پیشاپیش عید سعید غدیرخم را به شما هموطنان عزیز تبریک عرض میکنم.

خوب هنوز دیر نیست حالا دقت کنید..
اقاپسرا :
۱:سوار ماشین میشن میرن سراغ بانک.. ماشین رو پارک میکنند و میرن کنار عابر بانک
۲:کارت رو توی دستگاه میذارن و وارد سیستم میشن و مبلغ رو انتخاب میکنند
۳:پول رو میگیرن .کارت رو برمیدارن و سوار ماشین میشن و میرن![]()
حالا دخترا.....![]()
۱-باماشین میرن دم بانک
۲ -ارایششون رو توی اینه چک میکنند و به خودشون عطر میزنند
۳- میان ماشین رو پارک کنند و دچار مشکل میشن
۴- توی پارک کردن خیلی دچار مشکل میشن و اصطلاحا می زان![]()
۵-بالاخره ماشین رو پارک میکنند و میرن دم عابر بانک
۶- دنبال کارت میگردن و میذارنش توی دستگاه اما کارت رو پرت میکنه بیرون .
۷-کارت تلفن رو میذارن توی کیف و عابر کارت رو درمیارن و میذارن تو دستگاه
۸-توی کیفشون دنبال تکه کاغذی میگردن که رمز رو روش نوشتن![]()
۹-کد رمز رو وارد میکنندو ۲دقیقه راهنمای دستگاه رو میخونند
۱۰-کنسل میکنند و ۲باره رمز رو میزنند
۱۱-به دوست پسرشون زنگ میزنند تا روش صحیح وارد کردن رمز رو بهشون بگه
۱۲-میلغ درخواستی رو میزنند ::دستگاه خطا میده![]()
۱۳-مبلغ رو بیشتر میکنند باز خطا میده
۱۴-بیشترین مبلغ رو میزنند و دستهاشون رو به علامت دعا گره میزنند![]()
۱۵-پولو میگیرن و برمیگردن تو ماشین
۱۶- ارایششون رو چک میکنند و دوباره عطر میزنند![]()
۱۷-توی کیفشون دنبال سوئیچ میگردن
۱۸-استارت میزنند و راه میافتن ۵۰ متر میرن جلو
۱۹ -ترمز میزنند و برمیگردن دم عابر بانک
۲۰-کارتشون رو برمیدارن و میرن توی ماشین
۲۱-پرتش میکنن رو صندلی عقب و راه میافتن
۲۲ -حرکت میکنند و میرن توی یه خیابون اشتباهی
۲۳ -برمیگردن به خیابونی که باید باشن![]()
۲۴-۵کیلومتر حرکت میکنند و از بوی تعفن میفهمن دستی بالاست
۲۵- دستی رو میخابونند وبه حرکت ادامه میدن و زمزمه کنان ...(میگم چرا ماشین راه نمیرها)![]()
صدای بال پروانه ها
به او بگویید که دوستش داشتم با صدایی بلند ، بلند تر از
صدای پرواز کبوتران عاشق
به او بگویید دوستش داشتم با هیچ صدایی، چون فریاد دوستت دارم
نیاز به صدای بلند یا کوتاه ندارد
فریاد دوستت دارم را میتوان با تپش یک قلب به تمام جهانیان رساند
پس بزار بدون هیچ شرمی بگویم دوستت دارم
تقدیم به تمام زندگی من